روز معلم بود و توییتهای وایرال شده درباره هدیههایی که بچهها به معلمشان داده بودند را میخواندم. دلم خواست من هم در این باره چیزی بگویم و در بلاگم برایش دراما درست کنم. پنج سالی که در ابتدایی بودم، من نظام قدیم درس خواندهام، سوگولی شدید معلمهایم بودم. اول سال معلمها دلشان میخواست من دانشآموزشان باشم؛ چونکه متاسفانه بسیار بسیار باادب، درسخوان و منظم بودم. کلاس چهارم معلمی داشتم که به داشتنم افتخار میکرد. آزمونهای مختلف را برنده میشدم و حتی ورزشم هم خوب بود آن سال. ولی من از او متنفر بودم. زن خوبی نبود. همان سال وبا آمد و ما مثل دوران کرونا مجبور بودیم دستهایمان را زیاد بشوییم. او برای کسانی که املا نوزده میگرفتند آرزوی دریافت وبا میکرد؛ البته من هرگز نوزده نمیگرفتم. از پسربچهاش تعریف میکرد که همسن برادرم بود و من بیشتر از او بدم میآمد. مادرم که برای جلسه اولیا حاضر میشد حسابی از من تعریف میکرد و حالم را به هم میزد.روز معلم با مادرم رفتیم تا برایش چیزی بخریم. یک کرهخوری بسیار کوچک انتخاب کردم. پنج هزار تومان قیمتش بود. خیلی ارزان بود و مزخرف. مادرم مخالفت کرد و خواست چیز بهتری بخرد. من گفتم نه همین را برایش میبرم. و همان را خریدیم. کادوش کردم و روز معلم رفتم مدرسه. معلم تا آمد سر کلاس از تعداد هدایا خوشش آمد. بچهها اصرار کردند همان زنگ اول کادوها را باز کند. نگاهی به کادوها انداخت و به من گفت کادوی تو کدام است؟ من اشاره کردم به جعبه کوچک روبهرویش.روی کاغذ را پاره کرد و بچهها گفتند کرهخوری! به وضوح میتوانستم ناراحتی را در چهرهاش ببینم. حتی تشکر هم نکرد. البته از معلمهای دبستان انتظاری نیست. فکر کنم از کس که برایش کادوی خوب آورده بود هم تشکر نکرد. ولی
برچسب:
نویسنده: مانی خلیلی
تاريخ: يکشنبه
1 مرداد
1402 ساعت: 20:45